سلام

.

.

.

 

می رفت وغوغای دلِ ما را نمی فهمید


آواره ام می کرد وصحرا را نمی فهمید


چون باغ ِ باران خورده رویای شکفتن داشت


امروز را می خواست، فردا را نمی فهمید


از اولِ این قصه دنیا جور دیگر بود


مانند مجنونی که لیلا را نمی فهمید

تلخی تمامِ ماهیانِ تشنه را می کشت


مرداب، طعمِ شور ِ دریا را نمی فهمید


در زیر سلاخی تهمتها فرو می ریخت


دیوار کوتاهی که حاشا را نمی فهمید


از گنبدِچشم تو تا دستان من ! هیهات


من زائری بودم که آقا را نمی فهمید


آتش همیشه طعمه هایش تازه وتر بود


وقتی دل پروانه پروا را نمی فهمید




 

[ چهارشنبه هفدهم اردیبهشت 1393 ] [ 20:5 ] [ زهرا نعمتی ] [ ]

سلام


.

.

.

غزل های بی کتاب  مرا به یاد داشته باش!


شاید از ورای این همه شب!


بر لب پنجره ای طلوع کند


شاید در بی قراری دلی


به کوچه بیاید و دخترکی آن را به لبخندی بفروشد!


یا کودکی آن را از باد بگیرد


وبادبادکش زیباتر شود


غزل های بی کتاب مرا به یاد داشته باش


آن گاه که دستهایت خالی تر از همیشه


به میله های متروک ایستگاهی می چسبد


که قطاری در راه ندارد


عشق چیزعجیبی ست!


به کوچه می آید


به خیابان می رود


دلت را دور می زند


اما نمی گذرد!




[ سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393 ] [ 12:21 ] [ زهرا نعمتی ] [ ]


سلام

.

.

.



زن میوه ایست گمشده در آب ورنگها


افتاده از درخت به تالاب سنگها


وقتی قرار نیست به مرداب تن دهد


دریای تازه ایست برای نهنگ ها


ماهی که دوردست زمین ایستاده و


هی چنگ می کشند به خوابش پلنگ ها


بیرون کشیده اند دلش را چه بی شمار


مثل جنین مرده ای از بطن جنگها


گاهی دلش پر است..سکوتش شنیدنی ست

 

در خود فرو کشیده تو گویی شرنگها


حالا کجای قصه تورا عاشقی کند!؟


این موج وانهاده به صخره، به سنگها

[ سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392 ] [ 8:27 ] [ زهرا نعمتی ] [ ]


سلام

.

.

.


دیر آمدی بهار ِ به پاییز سر زده


دیر آمدی وبرگ و برم را تبر زده


در قلب من کسادی ِ بازار ِ زندگیست


نرخ ِغمت به قیمت ِجانم ضرر زده


ازمن گذشته خاطره بازی،چه میکنی!؟


با این خرابِ خاطره باز ِنظر زده


با این خرابِ خسته که عمریست بی قرار


دنبال چشمهات به هر بوم وبر زده


بر گشته ام از عاشقی ِ سالهای دور


برگشته ام بگویمت ای مرغ ِ پر زده


دور از تو هر بهار به پاییز می رسید


دور از تو هر نگاه به آهی شرر زده



[ سه شنبه سوم دی 1392 ] [ 10:2 ] [ زهرا نعمتی ] [ ]

سلام

.

.

.

 

این هم یک غزل قدیمی  تقدیم به امام حسین(ع)

 

 

زخم

 

ای تنت زخم ،دلت زخم ، کلامت زخم است

 

هر کجا می نگرم باز تمامت زخم است

 

از کجا بود غمت ای که تورا پایان نیست

 

از کجا عشق فروریخت که کامت زخم است

 

تو همان مرد بزرگی که پس از اینهمه سال

 

آسمان وغزل و واژه به نامت زخم است

 

وهمان گنــــــــــبد سرخی که ز داغ لب تو

 

هر کبوتر که نشسته است به بامت زخم است

 

این چه دردیست ! چه داغیست! که از روز ازل

 

شعر می سوزد وتا صبح قیامت زخم است

[ چهارشنبه پانزدهم آبان 1392 ] [ 8:46 ] [ زهرا نعمتی ] [ ]


سلام

.

.

.


سرشاراز طراوت وعشق وامید بود



اندیشه هاش آبی وسرخ وسپید بود

 

آن روزها که بوی کبوترگرفت ورفت


تنها دو روز مانده به آغاز عید بود

 

پروازرا بهانه ی بهترسراغ داشت


دنبال لحظه های همیشه بعـید بود

 

هرروز با امید رسیدن به آسمان


پر می کشیدو بال وپرش ناپدید بود

 

می آمد ازاصالت اسفندهای سبز


قـفل تمام پنجره ها را کـلید بود

 

لبریز بود از عطش سالها ولی


حالا که می رسـید به دریا شهید بود





برچسب‌ها: شهید, دفاع مقدس
[ سه شنبه نهم مهر 1392 ] [ 8:41 ] [ زهرا نعمتی ] [ ]

با سلام


.

.

.


سخت است هی باشد خیالت هی نباشی تو


هی من بسازم عشق را از هم بپاشی تو


من سایه ی سرد زمستان گوشه ی ایوان


فیروزه در فیروزه های روی کاشی تو


من صاف وساده،متن یک احساس رودرو


غرق ِ هزار اما وآیا و حواشی تو


شب آمده با یک بغل رویای چشمانت


شب آمده تا بر دل من خون بپاشی تو


                          با هر حضور سرد باهر گفتگوی گرم!


داری به هر صورت دلم را می خراشی تو


من بی قراری های یک ابر ِ زمینگیرم


ابری که نیت کرده بارانش تو باشی تو


 

[ دوشنبه هفدهم تیر 1392 ] [ 15:46 ] [ زهرا نعمتی ] [ ]

  با سلام

 

 

 

عشق

 

 

 

 

عشق با یک مژه برهم زدنی می آید

 

 

مثل عطری ست که از پیرَهنی می آید

 

 

بی خبر از غم واندوه ،خروشان و رهاست

 

 

چون نسیمی که به سوی گوَنی می آید

 

 

این دل آشوبگر ِ دلشده ی (حادثه باز)

 

 

موی آشفته به هر انجمنی می آید

 

 

از دلِ خسته ی هر صخره ی دور افتاده

 

 

هر شب آوای غم ِ کوهکنی می آید

 

 

 

باز هم پنجره از خاطره ها می گوید

 

 

باز هم کوچه به دیدار زنی می آید

 

 

 

 






واما مادرم...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 
 

 ای که از سمت درد می آیی

 

شانه های معطری داری

 

آمدی تا دوباره بی منت

 

باری از غصه هام، برداری

 

 

آمدی وبهار  رویده
 

از نگاهت که غرق امید است

 

در تو لبخندها تماشایی

 

درتوسرچشمه های خورشیداست

 

 

 

یاد دادی که سبز بر خیزم

 

از کویری همیشه بی باران

 

گفتی از باغهای دورا دور

 

گفتی از جاده های بی پایان

 

 

 

با خیال تو راه افتادم

 

کوچه را در حصار یکرنگی

 

کودکی بودم و نمی دیدم

 

این همه بغضهای دلتنگی

 

تو مرا شوق عاشقی دادی


گفتی از دشتها از رویش

 

من ولی گم شدم نفهمیدم

 

غیر دلواپسی در این کوشش

 

 

با هزاران امید می رفتم

 

تا بهار همیشه ات باشم

 

آه ای شاخه های تو در تو

 

چه کسی گفت تیشه ات باشم

 

 

 

....

 

 

اینک این من،دلی پر از گفتن

 

حرفهایی که ساده می میرند

 

می دوم بی قرار تا کوچه

 

کودکان بازیم نمی گیرند

 

 

 

من دلم اشتیاق می خواهد

 

زندگی قصه ی قشنگی نیست

 

خوابهایی که بی تو می بینم

 

مثل آن روزهام رنگی نیست

 

 

 

دیگر آن کودکی که می دیدی
 

پابه پای بهار می روید

 

شاخه های شکسته ای دارد

 

چیزی از تازگی نمی گوید

 

 

دیگر آن قصه هات یادم نیست
 

مادرم کودکت بزرگ شده

 

چیزی از عاشقی نمی داند

 

بره ی ساده ای که گرگ شده

 

 

 

 

سعی کردم که خوب باشم ،خوب
 

توشه های بزرگ بردارم

 

هر چه می کوشم آسمان دور است

 

گامهای مرددی دارم

 

 

 

پی نوشت: و تبریک بابت  روزهای خوبی که گذشت...


برچسب‌ها: مادر, عشق, زهرانعمتی, ارسنجان
[ سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1392 ] [ 11:21 ] [ زهرا نعمتی ] [ ]

سلام


                                یا زهرا





اصلا بنا نبود جهان بی وفا شود


دنیا به زخمهای تنت آشنا  شود



هرگز نخواست بر گل رویت شرارِغم


هرگز نخواست بر دل پاکت جفا شود


می خواست روزگارکه باشی و زندگی


با عالمی سرود وغزل همصدا شود


میخواست تابه یُمن قدمهای عاشقت


دنیـا پر از شکوفه صلح وصـفا شود


سخت است بی نشانه ازاین خاک بگذری


سخت است بی ضریح وحرم،عقده وا شود



 از پهلوی شکسته ات ای کوثر کَرم


دِینی ست بر زمانه که باید ادا شود





[ پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1392 ] [ 23:42 ] [ زهرا نعمتی ] [ ]

                                                              سلام



یا محمد(ص)

 

زمین بود وزمان آبستنِ یک مردِ بارانی


جهان واکرده بود آغوش خود را رو به مهمانی


که از سمت حقیقتهای بی تردید می آمد


ودر سرداشت سودای سعادتهای انسانی


زمین بود وزمان می خواست دستی راکه بردارد


از این تندیس های کهنه، آب ورنگِ شیطانی


از این لبخندهای تلخ طعم بی قراری را


 از این آرامشِ آشفته دریاهای طوفانی


و او آمد کسی از امتدادِِ جاده در باران


کسی با فکرهای ناب وارزشهای انسانی


ابر مردانه مردی از ورای هر چه خوبیها


که  می کوبید بر ظلم خدایان مهرِِ ویرانی


کتابی ناب دردست وبهاری تازه درجانش


بشارت داد دنیا را به پایان پریشانی



پی نوشت: میلاد پیامبر عشق ومهربانی مبارک باد


    
[ دوشنبه نهم بهمن 1391 ] [ 17:10 ] [ زهرا نعمتی ] [ ]

سلام


طواف جام

 

 

از دور می آید سری بر روی نیزه

قران سرخ پرپری بر روی نیزه

با یک جهان شور وشگفتی می کند باز

لبهای خود پیغمبری بر روی نیزه

دارد تلاوت می شود آیه به آیه

گل سوره های بهتری بر روی نیزه

هر بار می جوشد زمین ازعمق گودال

مثل طلوع محشری بر روی نیزه

القصه بارانیست امشب شانه شعر

دریای طوفانیست امشب شانه شعر

هر واژه ای با درد می بوید تنت را

در خود تنیده زخمها پیراهنت را

ای آیت سرخ  زمین بال وپرت کو؟

قران مهمانی شده پیغمبرت  کو؟

کو دستهایی که تو را در بر بگیرند

از دشمنانت تیزی خنجر بگیرند

این کیست؟ این بر نیزه شور آغاز کرده

این آفتاب تشنه که لب باز کرده

این سوره ی سرخی که در تاب وتب درد

با آیه های پرپرش اعجاز کرده

لبیک ای قنداقه ی سرخ تلاوت

لبیک ای کوچک ترین مرد رسالت

ای تشنه کام کوچک دشت شگفتی

از یک گلوی تشنه با دریا چه گفتی؟

تا هفت با ر و هفت گام احرام بسته

لبهای خشکت را طواف جام بسته

قران بخوان ای برسر سر نیزه ها سرخ

ای از شروع عاشقی تا انتها سرخ

ای بند بند پیکرت، الله اکبر

ورد زبان خواهرت، الله اکبر

عمریست بر لب تشنگان، باران امید

می بارد از چشم ترت الله اکبر

الله اکبر از دل آشفته ی تو

از قصه های گفته وناگفته ی تو

از کهف چشمانت که آغاز غزل بود

هر سوره ی قران تو را ضرب المثل بود

از کعبه ی کرب وبلا برگشته ایی عشق!

تا هفت دریا ،هفت صحرا تشنه ایی عشق!

احرام بسته آسمان گِرد سر تو

لبیک می گوید جهانی در بر تو

می گرددهرشب آفرینش شانه ات را

تا هفت شهر آسمان افسانه ات را

تنها خداشایسته  زیبایی توست

اعجاز خلقت شورعاشورایی توست

هر که تو راآموخت دنیا پرپرش کرد

بابوسه هایی سرخ تر همبسترش کرد

این قصه ی تکرار زخم است وشبیخون

تکرار مردی از همیشه تا به اکنون

مردی که دنیا را به حیرت می کشاند

آغوش ظلمت را به ذلت می کشاند

مردی که می خواند سرش بر نیزه قران

در حیرتِ اندیشه محدود انسان

دنیا شروع شد با سلامی برلب او

تا پر شود از جام های هر شب او

باور کن اینجا کربلا برپاست آقا

هر روز این دنیا عاشوراست آقا

الهام می گیرند از نام تو هر بار

خورشیدهای خفته در تاریکی غار

تا زخمها را وا کند اندیشه هاشان

از پا بیندازد ستم را تیشه هاشان

کرب وبلا آیینه در آیینه راز است

کرب وبلا یک قصه با (پایان باز) است

 

[ یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391 ] [ 22:10 ] [ زهرا نعمتی ] [ ]

با سلام

 

و اما پاییز....

 

سمفونی پاییز آغاز شده وباد به پروپای درخت پیچیده می آید تا بازسازی کندخاطراتی کهنه را

و من به تو مومنم! به پاییز بی دروغی که می تکاند برگهای خشکیده را بر دامن ِ زنی خسته!

من به تو مومنم! به دستهایی که می نشاند بذری چند سیبه را در دل کویری لخت!

اگر چه زمین جای خوبی برای دوست داشتن نیست اما خیالت فرو می ریزد داربست تنهاییم را در زیروبم این همه شب

وخواستنت لذت ِ باران ِ بی وقفه ای را دارد که در گرما گرم عطش وعشق به کولاک می رسد!

بگذار پاییز هرچه در چنته دارد رو کند بگذار به رخ بکشد غربت ِ بی فروغش را

من از سیب می آیم ! از گناهی نخ نما شده! از بلوغی زودرس در گندم زارهای گندمی تنت...

از تقویم های باطله در دنج ترین ناخودآگاه ذهن!

من از کوچ کبوترهای بی پنجره می آیم از دیوارهای نابرابر روزهای بی دروپیکر که تاخت می زنند تنهائیم را

 درهجوم این همه نبودن! از تو که نیستی و واژه هایی که امانم را بریده اند..

آاااه رویای از دل برآمده! کجای قصه از قلم افتادی که بی امپراطوری چشمانت شوالیه ای شکست خورده ام!!!

 

1

دردی نبود تابه دلم پس نیاوَرَند

حرفی نبود از کس وناکس نیاورند

آنـقدربی توام که ازاین شاخه های خشک

جز میوه ی تکیده ونارس نیاورَند

 

2

دست به دست از دست می روند

روزهایی که بی تو

همدست می شوند!

 

این شعرهم به مناسبت هفته دفاع مقدس تقدیم به آنهایی که به  پاس عاشقی دیروز دلتنگی  امروز را تجربه می کنند!

 

3

از دورمی آمد، کمی تا قسمتی ابری

با آسمانها داشت اما نسبتی ابری

می گفت یک جایی دلش را وقف دریا کرد

می گفت از یاران رفته ، حسرتی ابری

پاییز بود و زوزه ی بادی که می پیچید

پاییز بود وآسمان در وسعتی ابری

تکرار می شد با صدای جیرجیر چرخ

در ازدحام کوچه ها وضعیتی ابری

جا مانده بود از کوچ، از فصلی پراز پرواز

مثل نگاه پنجره در غربتی ابری

آخر جنون جاده مردی را به دریا برد

مردی پر از باران وعشق وغیرتی ابری

 

 

 

1 –با تمام وجود محکوم می کنم هتک رحمت به پیامبر عشق و دوستی را

2- چقدر تنفر برانگیزند آدمایی که با اسم وآدرس یکی دیگه  برای دیگران کامنت میذارن تاعقده های روانی خودشون روخالی کنند!

 

 

 

 

        


برچسب‌ها: دفاع مقدس, پاییز, زهرا نعمتی
[ چهارشنبه پنجم مهر 1391 ] [ 8:32 ] [ زهرا نعمتی ] [ ]

سلام

.

.

.

 

 

1

می بینم از این فاصله تنها شدنم را

بی پنجره ای محو تماشا شدنم را

یوسف شدی ونیست تحمل که ببینم

در همهمه طعنه زلیخا شدنم را

من خلوتِ دلمرده ی مردابم وهرگز

باور نکن ای حادثه دریا شدنم را

می آیم از آوارگی ِ ممتد پاییز

فصلی که نمی خواست شکوفا شدنم را

فصلی که پراز خش خش ِ تنهایی وتردید

در وسعت خود برد مصفا شدنم را

برگشته ام از نسل غریبانه ی دیروز

تا بنگری امروز معما شدنم را

 

 

2

 

اصلا نگفت با دلم از حرفهای خوب

از ابتدای ساده واز انتهای خوب

تنها گذاشت در هوسش عاشقی کنم

دورازهوای پنجره ، دورازهوای خوب

از دیده رفت از دلم اما نمی رود

نفرین به هرچه دل که بنا کردجای خوب

دیگر چه فرق می کند این جاده تا کجاست

وقتی به خویش می کشدم آن صدای خوب

این دل برای لحظه ی با اونشستنش

روزی هزار بار گذشت از خدای خوب

از من گرفت هرچه مرا در ازای عشق

تنها قرار محکم وتنها بهای خوب

 

3

 

 

این شعر هم تقدیم  به او که می گویند در راه است...!

 

انتظار می کشم تورا

تورا که از تمام عشقها فراتری

تورا که از تمام هر چه خوب ، بهتری

انتظار می کشم تورا

نقش بسته در دلم

تنیده در تنم

شوق دستهای تو

شوق آستانه ای که وا کنی

لحظه ای مرا صدا کنی

من زنی همیشه بی قرار تو

من زنی که جمعه ها در انتظار تو

آب می دهم تمام طول راه را

تمام آستانه های سایه دار را

در خیال خوابهای خواهرم

در تکیده شانه های مادرم

من تمام لحظه هایم از خیال تو پر است

از همان دریچه ای که قاب می شوی

از همان درختی که جوانه می زنی

ای نجات بخش روزهای سرد

ای صدای مانده در گلوی صبح

من چه سخت می کشم به دوش روزهای بی تورا

روزهای مانده در هراس مرگ

باتمام توشه ای که خالی است

با تمام کوله بارم از گناه...

مادرم چه عاشقانه فکر می کند!

او تورا شبیه باغبان باغهای دور دیده است

یاشبیه قاصدک

کنارحوض ...!

او چه لذتی که از خیال دیدنت نمی برد!

او همیشه دیده صبحهای زودتر

از کنار شانه های او عبور کرده ای

او سلام داده وتو هم...!

مادرم چه صادقانه فکر می کند

 

او همیشه بی تو تا تو می رود

 گر چه لحظه لحظه پیر می شود

گر چه از ندیدن تو سیر می شود

 

 

پی نوشت: ارسنجان شهری قدیمی وزیبا در 120 کیلومتری شمال شرقی شیراز می باشد که در زمره ی یکی از شهرهای ایمن جهان قرار دارد و باغهای انار آن بکر ودیدنیست


برچسب‌ها: ارسنجان, زهرا نعمتی
[ یکشنبه هجدهم تیر 1391 ] [ 9:22 ] [ زهرا نعمتی ] [ ]

سلام


این غزل مال سالهایی هست که بهتر از این روزا بودم ! سالهای دور...




دوباره از تو نوشتم چقدر زیبا شد

دوباره از تو سرودم که گرم و گیرا شد

اگرچه واژه همه کهنه و سخن تکرار

میان دفترم امشب غرور پیدا شد

تو را به مادریِ عاشقانه ها می بُرد

همین حدیث قشنگی که خوب معنا شد

تو مادر پدرت، سایه سارعشقی  ومن !

زنی که بود ونبودش اسیر دنیا شد

تو از نژاد نجابت، من ازعشیره ی اشک

تو از زلالیِ آن چشمه ای که دریا شد

هنوز مانده جهان در سوال مبهم خویش

چگونه در دل تو رنج عالمی جا شد؟!

کبوترانه رسیدم،ضریح گمشده ها!

دوباره بغض دلم در خرابه ها وا شد

ونور، این همه چیز ِ جهان تاریکی

درخششی زد و دل وامدار زهرا شد



پی نوشت:  تنها شباهت من با حضرت فاطمه زهرا تشابه اسمیه ودیگر هیچ !


[ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 12:10 ] [ زهرا نعمتی ] [ ]

سلام

 

فکر نکنم دیگه کلمات بتونند بار احساسی آدما رو به دوش بکشند!!!

 

 

*****

 

 

عابری خسته ام، از متن خیابان،دلگیر

 

مثل یک پنجره ی رو به زمستان دلگیر

 

تلخ چون قهوه ی سردی ، ته یک فنجانم

 

دلم ازخاطره ی خالیِ مهمان، دلگیر

 

موجم از فکررسیدن به سرانجامی خوش

 

می زنم سینه به هر صخره، هراسان،دلگیر

 

 آنقدر دوری ودورم که گمانم نرسد

 

 همت عشق به این خانه ی هرآن دلگیر

 

پُرم از حس کلاغی که به منزل نرسید

 

 اول قصـه پریـشانی و پایان دلگیر

 

پی نوشت ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

1: نمی دونم چرا بهار هم بوی غربت پاییز رو میده!

2:  اصلا از خونه تکونی خوشم نمیاد!



 


 

[ دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 ] [ 10:56 ] [ زهرا نعمتی ] [ ]

سلام

 

 

 

 

       از جمعه بازار نگاهت برمی گردند

 

             دست هایی که خالی تراز همیشه

 

                           مشت می شوند!

 

 

********

 

 

بگذار بخوابم...

 

بیداریِ سختی داشته ام!

 

مثل سرگردانی بادی که سالهاست وزیده...

 

 

 

********

 

 

عصایت را به عشق بزن موسی!

 

   می خواهم از درد بگذرم...

 


**********

 


ازسقف خانه ام شبِ خاموش می چکد

 

  یادم تورا همیشه فراموش می چکد


  مثل انارهای ترک خورده ، از دلم


هی قطره قطره خالیِ آغوش می چکد

 

 

***********

 

 

 

دیشب دوباره کار دستم داد باران

 

فهمید دلتنگم شکستم داد باران

 

شب واژه واژه ، باردار شعر می شد

 

وقتی که دستش را به دستم دادباران

 

بی خودزخود ازکوچه ها سررفته بودم

 


جامی از آن دریای مستم داد باران

 

من سر به لاک خویش بودم بی هیاهو

 

هی ساحلِ دریا پرستم داد باران

 

حالا من و یاد تو و این کوچه سرد

 

دیدی که پی درپی شکستم داد باران!

 

 

 

پی نوشت ها

 

1: حلول ماه ربیع الاول رو به شما دوستان خوبم تبریک می گویم

 

2:با تشکر ازهمه شما که بی دعوت وبا دعوت به من لطف دارید لازمه بگم که من اصلا اهل فرستادن کامنت های توهین آمیز به کسی نیستم  پس  اگر کامنت توهین آمیزی از طرف من به دستتون رسید لطفا در جریانم بذارید تا شرمندتون نشم...


[ پنجشنبه ششم بهمن 1390 ] [ 14:0 ] [ زهرا نعمتی ] [ ]

 

 

به نام خدا


محکم تر از همیشه وهر سال،آمده

 

این قـمری شکسته پر وبال، آمده

 

حسی غریب می کشد او را به عاشقی

 

زینب دوباره بر سر گودال آمده


*************



از لحظه به لحظه زخم وخون می گوید

 

از بغض شکسته ی درون می گوید

 

جا مانده ی لحظه های بی تردید است

 

این زن که نشسته از جنون می گوید

                    

                

**************

با قافله می رفت به دریا زده بود عشق

 

طومار شب حادثه را تا زده بود عشق

 

تعبیر نمی شد عَلَم سرخ رسالت

 

در صحنه ی احساس اگر جا زده بود عشق

                        

                       

**************

                 


[ دوشنبه چهاردهم آذر 1390 ] [ 14:8 ] [ زهرا نعمتی ] [ ]

سلام

 

.

 

 

.

 

 صدایی می آید...

 

 

دارد شروع می کند آغازعشق را

 

بر دوش هر چه پنجره آوازعشق را

 

با نامِ نامی اش سحر آغاز می شود

 

درها شکسته، پنجره ها باز می شود

 

یک شِمه ازوجود خدا شعله می کشد

 

تصویر او در آیـنه ها شعله می کشد

 

بر شانه ی بلندترین قله های نور

 

طی می کند ولی خدا پله های نور

 

مولود کعـبه از نفـس راه می رسد

 

خورشیدوماه وآینه همراه می رسد

 

برقله ی کمان وکمند،ایستاده است

 

این مردِ تا همیشه بلند،ایستاده است

 

مردی که قفل حادثه را باز می کند

 

با دستهای روشنش اعجاز می کند

 

مردی که با تمام وجود آه می کشد

 

فریادهای گمشده در چاه می کشد

 

می آید از تبسم یک صبح در بهار

 

از ربنای رکعت شبهای بی قرار

 

 یک مرد از سلاله ی  آبی آسـمان

 

یک مرد ازعشیره ی مهتابیِ زمان

 

یک آسمان که روی زمین پا گذاشته

 

مردی که عـدل را به تـماشا گذاشته

 

مردی که از حقیـقـت عـالـم عـبور کرد

 

مردی که پا به پای محمد(ص)ظهورکرد

 

مولای عالمی که به دنیـا غرور داد

 

خورشید پا گرفت وبه آئـینه نور داد

 

خم غـدیرواین همه پروانه،بیشمار

 

صف بسته اندگِرد نگاهش،پرنده وار

 

احمد گرفت دست تمامی نور را

 

بالا کشاند لحظه ی سبزحضوررا

 

آغـاز شد ولایـتِ مـولـود آفـتـاب

 

ازعشق پرشدند،غزلواره های ناب

 

 

پی نوشت:

 

  صدای زنگوله کاروانی می آید... خبر کنید بهار را...

 

 

[ دوشنبه بیست و سوم آبان 1390 ] [ 17:56 ] [ زهرا نعمتی ] [ ]


 سلام

 

این روزا ،روزای تولد یه امامه که وقتی دلمون از زمین وزمان

 

میگیره هیچ چیزی جز دخیل بستن به گنبدش آروممون نمی کنه!

 

چه خوبه که لااقل این یکی رو نزدیکیامون داریم !

 

چقدر لذت بخشه توی صحنش بشینی و دلتو مث کبوتراش پربدی تا اوج !!!

 

چقدر لذت بخشه حرف زدن با کسی که می دونی میتونه کمکت کنه...!

 

 

0

0

سفره دلم را که باز می کنم

 

هزار کبوتر عاشق پر می کشند

 

تا تو!

 

تا بهترین آغوش!

 

0

0

چه دوست داشتنی ست

 

آرام گرفتن بر شانه های تو!

 

وقتی ضمانت می کنی

 

احساسم را...

 

دلم را...

 

 

0

0

0

چه موسیقی غم انگیزی این برگای خشکیده دارن!


مثل یه تراژدی غمگین که فلش بگ می خورند به گذشته!


به همه ی روزایی که از دست دادیم!

 

به همه ی کارهایی که نکردیم !


به همه ی لذت هایی که نبردیم

 

به همه ی لبخندهایی که نزدیم!


به همه ی آرزوهایی که نرسیدیم!

 

به همه ی قصه هایی که تموم نشده به خواب رفتیم!

 

به روزای بی برگشت!!!

 

من که فکر می کنم یه چیز این دنیا کمه! یه چیزی که نمی ذاره

 

از زندگی لذت ببریم!؟

 

بگذریم...


واما غزل...


 

0

0

با من از خاطره های ترِ باران می گفت

 

این بهاری که از آغوشِ زمستان می گفت

 

سوز پاییز به هر پنجره ای سر می زد

 

سوز پاییز که از غربتِ انسان می گفت


شعر می آمد واحساس به هم ریخته را

 

شاعر شب زده با وزنِ پریشان می گفت


ساحل سرد نگاهش به دلم رحم نکرد

 

او که هر بوسه اش از هیبت توفان می گفت

 


هر چه در سینه ی خود داشت برایم رو کرد

 

و چه با لذت از آن آتش پنهان می گفت

 

گرچه از آینه ها هیچ نصیبی نگرفت


از( صدای سخن عشق) فراوان می گفت


000

من کجا وتو کجا ؟ پنجره ای نیست که نیست

 

دل تب کرده ی من بود که هذیان می گفت


*********


تب کرده اند در تن من کوچه باغ ها

 

در هم تنیده اند مرا درد وداغ ها

 

دارند هر نفس به من آوار می شوند

 

پاییزهای سرد  به دوش کلاغ ها

 

ازخنده های ممتد ودستان عاشقت


هرشب بگیرد این دل سردم سراغها


شاعر شدم که چشم تورا عاشقی کنم


شاعر شدم کنار همین اتفاق ها


حالا چگونه دل بکنم؟!عاشقی بد است

 

خاموش کن (برای خدا) این چراغ ها

 

0

 

پی نوشت

 

1: فیلم جدایی نادر از سیمین رو ببینید، بهترین نکته اش اونجایی بود که نادر

 

به دخترش میگه: (چیزی که غلطه! غلطه! فرقی هم نداره که کی گفته باشه) وبه نظر من هم آدم خوب ، خوبه!

 

فرقی هم نمی کنه چه دین وآیینی داشته باشه...

 

2:به قول یکی از دوستان گاهی لازمه کسی رو دوست داشته باشی!

 

نه به خاطر اینکه نیازت رو بر طرف کنه،نه به خاطر اینکه کس دیگری رو نداری

 

 ونه به خاطر اینکه تنهایی و نه از روی اجبار! بلکه به این خاطر که

 

 آن شخص ارزش دوست داشتن را دارد...

[ شنبه شانزدهم مهر 1390 ] [ 0:0 ] [ زهرا نعمتی ] [ ]


سلام


متاسفانه وبلاگم حذف شد! دوباره راه اندازیش کردم...دوستانی که لینکشون جاافتاده خبرم کنند


 



بدجوری بوی پاییز میاد......

 

بدجوری دلم گرفته........

 

بار احساسی تمام تنهایی های خدا رودوش پاییزه!!!!!!

 

 

آاااااخ ! امان از پاییز

 

0

0

 

برای چند روزی

 

دارم میرم مسافرت

 

اما کوله بارم خیلی سنگینه!

 

نمی دونم این همه دلتنگی رو کجا ببرم؟!

 

 

کاش ضامن آهو پناهم بده، کاش!!!!!!!!!!

 

0

0

اگه برگشتم...

 

بازهم براتون شعر میذارم

 

خیلی جدی تر!!!

 

برای شما!

 

 

شما که محبتتون دنیای قشنگ تری رو بهم نشون داد!....

 

0

0

فرقی نمی کند

 

پنجره ای

 

باشد

 

یا

 

نباشد

 

پشت این همه دیوار هم دوستت دارم.............

 

[ دوشنبه یازدهم مهر 1390 ] [ 10:14 ] [ زهرا نعمتی ] [ ]

  چه حس خوبی ست کلمه ها را کنار هم بچینی

تا کسی از آن دورها دلت را بخواند،

 

دلتنگیت را بفهمد و در بی قراریت شریک شود....

 

            نمیدونی چه  آرامش عجیبی ست وقتی می توانی با چند واژه

آرزوهاتو پرواز بدی تا دوردستها

 

تا فراتر از همه باید ها ونبایدها !

 

همه شدن ها ونشدن ها!!!

 

 

کاش می شد آدمی فقط خودش باشه!

 

خالی از همه تعلقات

 

چقدر روزها سریع میگذره!!!

 

سخت وبی گذشت!

 

0

0

0

 

 

این روزها، روزهای خوبیه برای به آرامش رسیدن

 

برای صبور بودن

 

 

 

 

واما شعر:

 

 

آقا سلام ! اول مطلب ... فدای تو

 

هرشعر تازه ای که بگویم برای تو

 

من عاشقم.... تمام تنم درد می کند

 

داغم ! شبیه پنجره ها در هوای تو

 

دیگر چه فرق می کند آرامشم کجاست!؟

 

وقتی دلم نمی رود از روستای تو

 

با کفتران پاپری ات عهد بسته ام

 

عاشق ترین پرنده بمانم برای تو

 

دلخوش به جاده های پرازغربتم مکن

 

وقتی که خالی است در آن ردپای تو

 

این جا خدای من که به دادم نمی رسد!

 

باید دخیل بست به دست خدای تو

 

پرواز اتفاق قشنگی ست نازنین!

 

حتی اگرقفس بکشد دستهای تو

 

***********

 

 

 

 

 

 

[ دوشنبه یازدهم مهر 1390 ] [ 8:43 ] [ زهرا نعمتی ] [ ]

گاهی وقتها فکر می کنم این امید چیه که آدمی رو اینقدر به دنیا وابسته می کنه،طوری که حتی باعث میشه توی بدترین شرایط هم زندگی کنیم!؟

 

آره ! امید! این حس عمیق که توی هیچ مکان وزمانی دست از سر آدمی بر نمی داره ! امید داشتن قوی ترین حسی است که خدا اول اونو آفرید  بعد بنده هاشو تا به دنبال خودش قشنگ ترین ودلبسته ترین احساسها رو بیاره ( احساس دوست داشتن ،عشق ورزیدن وهر چیزِخوبه دیگرو)

مثل همین امیدی که این روزها مارو به مردی پیوند میزنه که قراره یه روزی بیادوهر چی بدبختیه ازمون بگیره وهرچی سختیه از دوشمون برداره!

محاله کسی توی این دنیا زندگی کنه که به یه نجات دهنده فکر نکرده باشه! هر کی میخواد باشه مسلمون یا غیر مسلمون، معتقد یا غیر ِمعتقد! همه منتظرند،منتظر کی فرقی نمی کنه! اسمش چیه فرقی نمی کنه! اهل کجاست بازهم فرقی نمی کنه!ولی مطمئنیم که میاد با دستهای پر، با چشمهایی  روشن،با دلی وسیع!

یک نفر که از ته دل دوستش داریم..........

وقتی یه نفر رو دوست داشته باشی وانتظار اومدنشو بکشی اونوقته که به اهمیت امید پی می بری، اونوقته که هر چی سختیه آسون میشه حتی اگر این انتظار تا آخر عمر هم ادامه داشته باشه

 

وچه خوب گفته شاعر:(آری آغاز دوست داشتن است ، گر چه پایان راه نا پیداست! من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست)

 

 

 

                    بی قرار

 

 

تکیه بزن به کعبه وبس کن فراق را

درهم بریز این همه ظلم ونـفاق را

محض تمام پنجره ها عاشقانه کن

این جمعه های پر شده ازاشتیاق را

ما بی قرارِتو و تو هم بی قرارتر

بردار از قرارِ نگاهـت محاق را

کی می رسد تورا که تو را عاشقی کنیم؟

کی می رسد که پر کنی از می ایاغ را؟

تا زنده ایم ای همه ی آرزو بیا

نزدیک کن رسیدن این اتفاق را

 

***************

 

فرقی نمی کند از کدام جاده بیایی!

 

به کدام پنجره بتابی!

  

 کدام واژه ها تصویرت کنند وکدام کوچه ها ازدحامت!

 

برای این دل مانده در حسرت

           

       فقط بیا! 

 

      فقط بیا!

 

***********

                       

 

واما عشق

.

.

 

 

می خواهمت مثل غزل در شعرهایم

مثل شکوهی بی بدل در شعرهایم

سهمی ندارم از لبانت گرچه بی شک

شیرین تری از هر عسل در شعرهایم

وقتی که می خندی حواسم نیست آقا

می آورم ضرب المثل در شعرهایم

هر چند مال من نباشی با دلی تنگ

می گیرمت هر شب بغل در شعرهایم

درکوچه ها رقصید ن چشمت که رویاست

یک شب بیا پای عمل در شعرهایم

 در این نبودن های تکراری اسیرم

باید بیابم راه حل در شعرهایم

کاری کنم ،کاری که باشی دلبر من

یک عمر بی جنگ وجدل در شعرهایم

دیشب به خوابم آمدی وقول دادی

بامن بمانی ، لااقل در شعرهایم

 

***********

 

  

زخم

از طعم تلخ نگاهت فهمیده بودم غمی هست

بر شانه های تکیده ویرانه ی ما تمی هست

گفتی که از عاشقی ها چیز زیادی نمانده

اما تو باریده بودی برشاخه ها شبنمی هست

می ریزد از لحظه هایم طعم خوش سیب و گندم

حوای چشم انتظارم اینجا اگر آدمی هست

عطر تو پیچیده بود و یادتو دیوانه می کرد

باید دوباره رها شد اینجا هوای کمی هست

می آیـم امشب دوباره تا قدّ بالا بلـنـدت

ترسی ندارم بمیرم وقتی مسیحا دمی هست

زخمی که جا مانده درمن یک یادگار قدیمی ست

زخمی که آواره آن یک کوچه نه،عالمی هست

 

                *******************

 

سلام

این بار می خوام براتون کمی از شعر بگم از این احساس دوست

داشتنی که وقتی میاد فکرمی کنی همه چیز داری واز همه خوشبخت تری!



نه اینکه فکر کنید فخر فروشی می کنم ، نه ! یه جورایی حس می کنم ابزار قشنگی برای



زیرورو کردن دلتنگیهام در اختیار دارم، یه ابزار که در اختیار همه نیست وشاعرا وظیفه



دارند تا علاوه بر غم وشادیهای خودشون دلمشغولیهای دیگران رو هم بهش اضافه کنند!.

به نظر من شعر یه نوع خونه تکونیه، برای وقتهایی که دل آدم مثل

یه انباری پر از احساسهای جورواجوره، پر از حرف،غم وشادی ....



یه دل تکونیه دوست داشتنی با کلی غم وتنهایی که سروشکلشون میدی(وزن قافیه ردیف...)



برای همینه که یه شعر خوب به دل میشینه وهمه دوسش دارن چه

اونهایی که شاعرند وچه اونهایی که نیستند



وشعری خوبه که هر کسی هر برداشتی رو که دوست داره ازش بکنه

واون رو متعلق به شرایط خودش بدونه.........

 

 

 

باران به روی شانه های باد می رقصید

با هلهله، با شوق، با فریاد می رقصید

 

هوش از سرگلهای باران خورده می رفت

موهای زیبای تو چون در باد می رقصید

 

دستت به هم می خوردودریا موج می افتاد

بندر کنار لـحظه هایی شاد می رقصید

 

سهم من از دنـیای زیـبایت،فقط غم بود

دلتنگیِ محضی که دربیداد می رقصید

 

سیـنه سپـر کرده، برای مرگ می آمد

در حسرتِ تیر تو درمرداد می رقصید

 

در دستهایـت سردی پایـیز گم می شـد

در چشمهایت هر که می افتاد می رقصید

 

تصویر باغی دردل طوفان که پی درپی

 

تا بی خیـالِ هر چه باداباد می رقصید

 

**************

 

 

 

مثل هوای چشم تو نمناک ، آسمان

 

می بارد از نگاه تو بر خاک، آسمان

 

 

اعجاز می کنی ومجال درنگ نیست

 

چون لوطیان شبزده بی باک، آسمان

 

 

ابری دوباره صحنه دل را سیاه کرد

 

باران بزن بزن که شود پاک، آسمان

 

 

می جوشد وخراب وخماریست حاصلش

 

چون خمره های پر شده از تاک آسمان

 

 

باران تمام خاطره ها را مرور کرد

 

دیشب نشسته بود چه غمناک آسمان

 

 

کی می شود که بازبباری و بشکفد

بر شانه های تف زده خاک آسمان

 

*************

 

 

غمت رنگ غروبی دارد از جنس غزل،بانو

تو را پیچیده در خود دردهائی بی مثل،بانو

در آغوش تو پیدا کرده دریا ساحل خودرا

بگیر این کودکان تشنه را هم دربغـل،بانو

مجالی نیست برگردی، تورا صحرا به صحرا،غم

مجالی نـیست برگردی از این شب لااقـل، بانو

غروبی سخت درراه است در آغوش می گیری

تمام دردهای عالـمی را در عـمل،بانو

غمت آنقدر سنگین است وداغت آنقدر جانکاه

که تا دنیاست غمها را توئی ضرب المثل،بانو

 

 

 

*****************

 

شک

شب بود،به هرچه روشنایی شک داشت

گـفـتـند بگو اهل کجایی? شک داشت

من شانه به شانه اش از او می گـفتـم

اولحظه به لحظه بی وفایی، شک داشت

وقتی که به عشق رنگ اندیشه زدند

آدم شده بود از خدایی شک داشـت

بی بال وپر از باغ دلم پر زد و رفت

پروانه به هرچه جز رهایی، شک داشت

دیگر نه دلی مانده،نه روزی،نه شبی

افسوس به اعجاز جدایی، شک داشت

 

*********

 

دیشب به هوای تو به صحرا می زد


بر پنجره های بسته امضا می زد

گویـا به قرار تازه ای آمده بود

باران که دوباره دل به دریا می زد

************

قصه از چشمهایت شروع شد

از نگاهت که بارانیم کرد

در کویری به اندازه ی درد

عالمی عشق ارزانیم کرد

***********

دیشب که باد ضربه به در زد نیامدی

چشمم به هرچه پنجره سر زد نیامدی

نفرین به جاده ای که تورا از دلم گرفت

نفرین به کوچه ای که خبر زد نیامدی

 

***************

 

چند طرح



آی آسمان! حیایت را به نگاه کدام پنجره داده ای



که این گونه عریان!



در برابر زمینی خشک ایستاده ای!



************

دلم برای باران تنگ شده



وشانه هایت که می لرزید



کجای قصه را خط بزنم تا تو بر گردی!؟

***************

زمین منتظر سخاوت آسمان



وآسمان بی تاب نگاه زمین



پس کجای کار می لنگد!؟





اندیشه های سبز



پاییز شاعریست که اعجاز می کند

وقتی که با خیال تو آغاز می کند

درمن نشسته باتو غروبی که بی قرار

هر قفل بسته را به جنون باز می کند

چون برگ زرد در هوس بی خیالِ باد

اندیشه های سبز، ورانداز می کند

می ریزد ازحضورتودرمن، هی آسمان

وقتی دلم بهانه ی پرواز می کند

بر گشته از قرارم ودستان خالیم

با یاد دستهای تو اعجاز می کند

امشب بیا به عشق به جایی که نیستی

امشب که باد پنجره را باز می کند


*************
  آه ..... پاییز!
وفصلی که دلم می گیرد
و به عمق غم واندوه فرو می ریزد
باز دست هوس باد به دور کمر لخت زمین حلقه انداخته
است
ودلم می آید
لب این پنجره ها
که تماشا کند افسون خیا ل
فصل پاییز غروبی دارد
که شکوه همه چیز در دلم می شکند!

**************
گم شدم در واژه ها، تکراری از دردم هنوز

درغزل دنبا ل چشمان تو می گردم هنوز

سالـها رفت ودلم ماند وهمین راه دراز

از خیابان نگاهت بر نمی گردم هنوز

حس زیبایست ای دل، گرچه می سوزد پرم

شمع من، پروانه وش گرد تو می گردم هنوز

سکته ای درشعرماند وردپایی روی خاک

بعـد تو با واژه های خسته وسردم هـنوز

فصل کوچ آمد پرستو، پرکشیدی تا بهار

من ولی پاییز، یک پاییزی زردم هنوز


********

تشنه بودیـم، دریا شروع شد

عشق بارید، صحرا شروع شد

پشت سر آب وآیینه می سوخت

روبه روشوروشیدا شروع شد

در میـان هوسـهای آتـش

پر زدنهای زیبا شروع شد

مرد در زیر بارانی از زخم

پشت پا زد به دنیا، شروع شد

سهم او عاشقی، سهم من درد

اشک ولبخند یکجا شروع شد

000

جنگ پایان گرفت وکمی بعد

سرفه ها سینه فرسا شروع شد

آخر قصه ... پایان یک مرد

پشت دیوار حاشا شروع شد

 

*********

 

باید تمام فاصله ها را رفو کنم

امشب برای آمدنت آرزو کنم

 

در حسرت قیامت سنگین قامتت

تا کی میان حادثه ها جستجو کنم؟

 

می خواهم ای سواردرآن روزبی قرار

چون گردوخاک درقدمت، های وهوکنم

 

در هم بریز غربتِ این انتـظـار را

بگذار با تمام  نگاهت وضو کنم

 

پائیزیم که هی به بهارت نمی رسم

باید دل خزان زده را زیر ورو کنم

 

*****************

 

نامت قشنگ، رد نگاهت قشنگ تر

آن صورتِ شبیه به ماهت قشنگ تر

 

ازجاده های تف زده می آیی وغروب

پیچـیده در زلال  نگاهـت  قشنگ تر

 

رخصت بده که پربگشـایم  خیال را

تا  بام  چشمهـای سیاهت  قشنـگ تر

 

ای هرچه عشق، هرچه غزل، انتظارِتو

دل را کشانده است به راهت قشنگ تر

 

تا کی بریزم اشک؟ بگو تا کی عاشقی؟

یک شب مرا ببر به پناهت قشنگ تر

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ دوشنبه یازدهم مهر 1390 ] [ 8:40 ] [ زهرا نعمتی ] [ ]